خرید بک لینک

انقدر سریع هفته هام میگذره که نه از اومدن اول هفته غمم میگیره و نه آخر هفته خوشحال میشم . آخر هفته ها رو نگو که الان پنجشنبه ها شلوغترین روز هفته ام شده .

بهترین کاری که آخر هفته کردم رفتن به استخر بود . شرکتمون کارت یه استخر رو داده بهمون و میتونیم مجانی استفاده کنیم . هر وقت فرصت بشه میرم . جمعه رفتم و خودمو مجبور کردم قشنگ شنا کنم و حسابی خسته شدم . بعد هم سونا و جکوزی و شب مثل سنگ خوابیدم .

عزت همگی زیاد

برچسب: نویسنده: نگار شمس تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:33

- خیلی خاطره دارم از هاشمی ، کدوم هم نسل منه که نداشته باشه ؟ روزی که اومد تو مجلس بعضیها رو به زور رهبر کرد رو بگم یا وقتی که بعد از جنگ رئیس جمهور شد و سردار سازندگی و اقدامات خوبی مثل برنامه های پنج ساله رو پایه گذاری کرد و بعد سپاه رو پیمانکار کرد و ملت رو بدبخت کرد و هی میشنیدیم بچه هاش پروژه ها رو دست دوم از سپاه میگیرن و چه پولایی که به جیب نمیزنن . نزدیکترین خاطره ام در زمان رئیس جمهوریش بود که سالی یکبار میومد دانشگاهمون برای مراسم فارغ التحصیلی و اونروز دور تا دور دانشگاه نمیشد ماشین پارک کنیم و با کنترل شدید میرفتیم تو دانشگاه و سه تا بنز سرمه ای میدیدیم که پشت در تالار پارکه و میگفتن بنزها ضد گلوله هستن و شیشه رفلکس که توش معلوم نباشه و حتی دیده نشه که توی کدوم یکی از این بنزها هستن . چند بار توی خیابون ولی عصر منتظر تاکسی بودم که دیدم همین بنزها میخوان رد بشن و یک مقدار جلوتر یه ماشن پلیس حرکت میکرد و تمام چراغها رو سبز میکرد و بعد از بنزها میومدن در حالی که دو تا موتور سیکلت جلو و عقبش در حال حرکت بودن و روی هر کدوم دوتا پاسدار نشسته بودن . اینا که چیز مهمی نیست اما امروز

برچسب: نویسنده: نگار شمس تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:33

1- روزها میاد و میره و معمولیه . خدا رو شکر بد نیست . 2- دیروز حالم خیلی بد بود هم روحی و هم جسمی و مجبور بودم برم مدرسه دخترم برای یه مراسمی که توش کارنامه بچه ها رو هم میدادن . به بدبختی خودمو کشوندم رفتم . یک کم که تو مراسم نشستم از بودن در جمع و شلوغ کاری بچه ها که اونها هم تو مراسم بودن همینطور حالم بهتر و بهتر شد . آخرش دیگه حالم تقریبا خوب شد وقتی اسم دخترم رو بدون اینکه انتظار داشته باشیم خوندن که بره بالا و جایزه رتبه اش رو بگیره . خدا رو شکر 3- توی راه برگشت دخترم همش حرف میزد و با اینکه خیلی بی حوصله بودم سعی کردم وانمود کنم که چقدر حرفاش برام جالبه و این تبدیل شد به دقایق قشنگ با هم بودن . 4- بیخوابی و بد خوابی امونم رو بریده . تمام عمر بدخوابیم به این صورت بود که شب خوابم نمیبرد . شاید یک ماهه که تبدیل شده به اینکه شب خوابم میبره اما نصفه شب بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره . فوق العاده دارم اذیت میشم . 5- عزت همگی زیاد

برچسب: نویسنده: نگار شمس تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:33

1- وقتی یه فاجعه ای مثل پلاسکو رخ میده اولین فکر اینه که کاش روزا تکراری بود و این اتفاق نمیفتاد . قدر روزهای تکراری رو ندونستم . این روزها حالم خیلی بده . مسائل شخصیم خیلی قاطیه ، کارنامه افتضاح پسرم ، ساختمان پلاسکو و ... انقدر حالم رو گرفته بود که دیروز یک ساعت مرخصی گرفتم رفتم آرایشگاه و مانیکور کردم . به همکارم گفتم همه کارهایی که براش میرم آرایشگاه حالت انجام وظیفه داره فقط مانیکور که میکنم حس خوبی بهم میده که برای خودم ارزش قائلم . شاید بخاطر اینکه احساس نمیکنم مجبورم اینکارو بکنم . شایدم بخاطر اینه که دست و پام ماساژ داده میشه . به هر حال با این کارم دیروز تونستم یه کم تلخی اوقاتم رو که دقیقا از دوشنبه گذشته شروع شده بود کم کنم . دیگه نمینویسم از بی لیاقتی مسولین و شهرداری و شورای شهر که همه جا نوشتند و خوندیم . اما فقط بهشون میگم که باید جوابگوی خون و سرمایه زندگی مردم باشن . یه بار یه نقل قول خوندم از شهید چمران که اگر الان بود یا افتاده بود به بچاپ بچاپ و یا جزو خواص بی بصیرت شده بود که ظاهرا از این دوحالت خارج نیست . از ایشون پرسیدن که برای اینکه به کسی مسئولیت بد

برچسب: نویسنده: نگار شمس تاريخ: دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت: 1:33

صفحه بندی